مرادر پشت بلند ترین دیوار شهر زندانی کنید تا فکری برای این مردن تکراری بکنم قلبم در فشار تاریکی مبهم روز زندگی را باور ندارد.سایه ای از زندگی روی مرگ افتاده. این است باور من.
هرکس برای مردن دیگری آماده است چون پوچی دنیا هنوز برای کسی اثبات نشده.
نمی خواهم بدانم چرا کسی افلاطون را جدی نگرفت و همه ی ما از او فقط نامش را می دانیم.
افلاطون گفت اگر آتشی درون غاری افروزد و ما در برابر آن قدم بزنیم سایه ی ما بر سنگی بیرون غار می افتد که این سنگ همان دنیاست.حقیقت جای دیگر است.
وافلاطون در کمال گمنامی مرد
.ما هرگز نخواهیم فهمید دنیا پوچ است.
مرا در پس برگ های پاییزی در زیر برف های زمستانی ودر تابش مستقیم آفتاب در بن خاک آرام دهید
تا از این پوچی و نادانی دنیا و مردم بگریزم
شاید فردا من هم افلاطون را انکار کنم
پس تا پوچ نشدم بگذار بمیرم
و در انتهایی ترین قبر قبرستان وردآورد دفن شومرا